صبوری هایم در نبودنت
... کاش اینقدر بد نمی شدی ... کاش اینقدر سیاه نمی شدی... کاش باور کرده بودی من دلم همیشه خدا دلواپس تنهایی هایت بوده و هست و خواهد بود... کاش باور کرده بودی اما حیف که خراب کردی... خودت را... مرا... ما را...
شاید هم شبیه افتادن و سقوط کردن شبیه بغضی که هیچ وقت گریه نجاتت نمی دهد! این چند روز به تو برگشتم اما فقط پاهایم برگشتند دلم را جایی جا گذاشته ام........ پشت دستهایم این روزها سرود تلخی گریه می کند! سعی می کنم فکر کنم به اینکه فردا چه می کنم؟ چگونه بگویمت که نمی شود که نمی شود! همه چیز را شکستی حتی این دل لعنتی را.... هیچ جمله ایی به پایان نمی رسد. رها می کنم امشب این نوشتن ها را فردا هم می آید و می رود..... شاید هم شبیه افتادن و سقوط کردن شبیه بغضی که هیچ وقت گریه نجاتت نمی دهد! این چند روز به تو برگشتم اما فقط پاهایم برگشتند دلم را جایی جا گذاشته ام........ پشت دستهایم این روزها سرود تلخی گریه می کند! سعی می کنم فکر کنم به اینکه فردا چه می کنم؟ چگونه بگویمت که نمی شود که نمی شود! همه چیز را شکستی حتی این دل لعنتی را.... هیچ جمله ایی به پایان نمی رسد. رها می کنم امشب این نوشتن ها را فردا هم می آید و می رود..... بعد از چند وقتی که نبودم دوباره اومدم... یه هفته بدون نت سر کردن خیلی برام سخت بود مخصوصا تو اون خوابگاه لعنتی چه روزایی تو دبیرستان داشتیم دلم براشون تنگ نشده دلم برا منی که اونموقع بودم تنگ شده باید خودم رو پیدا کنم باید تیکه های شکسته ی خودم رو که هر کدوم رو تو یه سال جا گذاشتم دوباره کنار هم جمع کنم وبشم همون آدم سابق چقدر ذوق داشتم برا دانشگاه رفتن انگار دانشگاه هم مثل آدما از دور دوست داشتنی تره! یه زندگی ماشینی بدون هیچ حسی و پر از دلتنگی... صبح ساعت ۶ بیدار میشم آماده میشیم راه نیم ساعته ی خوابگاه تا سلف رو میریم برا یه صبحونه ی مزخرف دوباره راه سلف تا دانشکده... ظهر که میشه دانشکده تا سلف... خیلی زندگی بدیه مخصوصا با هم خوابگاهی های من هر روز بعد از ظهر که بعده کلی خستگی میام میرسم خوابگاه هرکی یه گوشه رو تختش دراز کشیده نه حرفی نه حسی ... چند روز پیش قدم زدن به سرم زد بارون هم داشت میبارید خود خدا هم میومد نمیتونست منصرفم کنه بیرون نرم زیر بارون قدم زدم گریه کردم گریه کردم قطره های بارون جلوی دیده شدن اشکامو میگرفتن سردم بود ولی نمیخواستم قبل از ساعت ۸ برگردم خوابگاه دلم برا ریمی تنگ شده بود برا پرهام برا پارسا و مبین و همه ی اونا که هنوز آدم بزرگ نشدن زیر یه درخت نشستم دوتا هم گربه اونجا بودن وقتی باهاشون بازی میکردم همه ی دلتنگیامو یادم رفته بود بیچاره ریمی من تو کجایی؟ کسی هست نوازشت کنه؟ کسی هست بهت غذا بده؟ یادم رفته بود سفارش کنم ریمی من کسی کنارش نباشه غذا نمیخوره واسه من مهم بود هر روز ریمی رو بشورمش تو دست خودم براش غذا بدم هر روز جاشو تمیز کنم اینا چیزایی بودن که از همه کارای دنیا برام مهمتر بود کارایی که به قول امیر کوچولو هرگز٬ هیچ آدم بزرگی نمیتونه اهمیتشون رو درک کنه شاید هم ما رو مسخره کنن! مهم نیست اومدم یه جایی که هیچ دوست خوبی نداره هیچ سحر و سما و سعیده ای نمیشه پیدا کنم هیچ ساسانی نیست که دلتنگیامو رو شونش جا بذارم نمیخوام به زندگی این مدلی عادت کنم نمیخوام احساسم رو یادم بره حتی به قیمت تحمل دلتنگی سحر کجایی که تا دهنمو باز نکردم تا ته قلبم رو بخونی؟ ساسان کجایی یه بار دیگه خودم رو بین غرور مردونه ت حس کنم؟ ریمی کجایی سرتو رو شونم بذاری تا نوازشت کنم؟ خدا چرا اینقدر تنها شدم؟ چرا اینقدر تنهام گذاشتی؟ خسته ام
پ.ن۱:قهرمانی والیبالمون رو تبریک میگم هم به همه هم به یکی که نمیدونم اینجا رو بلده یا نه! خیلی وقته بچه های هیات والیبال رو ندیدم دلم برا اونا هم تنگ شده پ.ن۲: وبلاگم خیلی شلوغ شده میدونم ولی اینجوری دوسش دارم پشت گوشیمم کردم پر از استیکر سلیقمه دیگه چیکار کنم حداقل این یکی رو اجازه بدین با خودم داشته باشم نمی توانم به ابرها دست بزنم، به خورشید نرسیده ام. هیچ گاه كاری را كه تو می خواستی انجام نداده ام. دستم را تا جایی كه می توانستم دراز كردم شاید بتوانم آنچه تو می خواستی به دست آورم. انگار من آن نیستم كه تو می خواهی. برای اینكه نمی توانم به ابرها دست بزنم یا به خورشید برسم. نه ، نمی توانم ابرها را لمس كنم یا به خورشید برسم. نمی توانم به عمق افكارت راه یابم وخواست های تو را حدس بزنم. برای یافتن آنچه تو در پی آنی ، كاری از من بر نمی آید. می گویی آغوشت باز است ، اما خدا می داند برای چه كسی. نمی توانم فكرت را بخوانم یا با رویاهای تو باشم. نمی توانم رویاهایت را پی گیرم یا به افكارت پی ببرم. دلم می خواهد كسی را بیابی تا بتواند كارهای ناتمام مرا به انجام برساند راهی را كه من نیافتم ، او بیابد و برای تو دنیای بهتری بسازد. كاش كسی را بیابی ، كسی كه بی پروا باشد و بر تو غلبه كند اندیشه هایت را كه همواره در تغیر است ، به سمتی هدایت كند و روح تو را كه همواره در پرواز است ، آزاد سازد. اما من نمی توانم ... نمی توانم. نمی توانم زمان را به عقب برگردانم تا دوباره به شانزده سالگی پا بگذاری. نمی توانم زمینهای بی حاصلت را دوباره سبز كنم. نمی توانم بار دیگر درباره آنچه قرار بود چنان باشد و اكنون نیست ، حرف بزنم. نمی توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را به روزگار جوانیت. نمی توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را جوان كنم. پس با من وداع كن و به پشت سرت نگاه نكن ، هر چند در كنار تو روزهای خوشی را پشت سر گذاشتم. افسوس! من آن نیستم كه بتواند با تو سر كند. اگر كسی از حال و روز من پرسید بگو، زمانی با من بود. اما هیچ گاه دستش به ابرها و خورشید نرسید. نمی توانم به ابرها دست بزنم یا به خورشید برسم. شل سیلور استاین
پ.ن۲:
امروز قرار شد یکم خنذز پنذر بگیریم برا خوابگاه منم عصبانی... هنوز جا و مکان خوابگاه مشخص نیست و تکلیفمون با دانشگاه روشن نشده به فکر لوازم زندگی افتادن... میگم آخه مادر من٬ خواهر من٬ پدر من... من که غذا پختن بلد نیستم چند جور قابلمه و ماهیتابه میخوام چیکار... قبول نمیکنن که... فعلا سر و ته خرید امروز رو با یه جاصابونی و چندتا ظرف غذا هم آوردیم٬ فردا و پس فردا... انقدر بدم میاد از تبریز خداااااااا... تو هر مغازه ای تا میفهمن اهل تبریز نیستی یا چیزی که میخوای رو تموم کردن یا با تلفن حرف میزنن وقت جنس فروختن ندارن یا هزار تا یای دیگه
پ.ن۲: ساسان کلی حرف دارم باهات... یاد بگیر جواب فدات بشم ok نیست من که الهه ی صبر و ایثار نیستم که منم حق دارم ازت عصبانی شم پ.ن۳: مامان٬ متنفرم ازت. به قدری دیده ام رویای تو را که دیگر /غیر واقعی شده ای آیا هنوز برای رسیدن به آن تن جاندار وبوسیدن آن دهان زمان باقی ست برای تولد صدایی که برای من سخت عزیز است ؟ به قدری دیده ام رویای تو را که بازوان ام برخورده به هم بر سینه ام در به آغوش کشیدن سایه ی تو شاید با کناره ی اندام تو نیفتد اندازه ودر برابر ظهور راستین آن چه که من را تسخیر کرده و حکم رانده است بر من سال ها و روزها ممکن است که من تنها سایه ای شوم. آه ای ارزش احساسات! به قدری دیده ام رویای تو را که حالا دیگر قاعدتا زمانی نیست برای بیدار شدن. ایستاده می خوابم بدن ام در معرض تمام ظواهر زندگی و عشق و تو تنها کسی که هنوز مهم است برای من. به سهولت کمتری لمس می توانم کرد/پیشانی ولب های تو را از لمس اولین لبان واولین پیشانی که ممکن است برخورد کنم با آن به اتفاق. به قدری دیده ام رویای تو را،راه رفته ام ،حرف زده ام خوابیده ام با شبح تو که دیگر هیچ نمی توانم بود/مگر شبحی در میان سایر اشباح وصد بار سایه تر از سایه ای که راه می رود وشادمانه راه خواهد رفت بر سطح ساعتِ آفتابی ِ زندگی ِتو.
از:روبر دسنوس ترجمه: احسان مهتدی اینجا هم سر نمیزنی؟؟؟؟؟؟ یه خبری از خودت بده نگرانتم دلم برات تنگ شده... به بهانهی کتابهایَت با من تماس بگیر به بهانهی فیلمهایی که از خانهات برداشتهام به بهانهی شعرهایی که برایَم نخواندهای با من تماس بگیر به بهانهی بهانههایی که نداری دوشنبه رفتیم تبریز چقدر شهر مزخرفیه بعد از ظهر که تو خیابونا و پاساژاش می گشتیم فقط منتظر بهونه بودم برا گریه من چطور میخوام اینجا تنها بمونم! بدون ساسان... بدون سحر... بدون سماء... بدون سعیده... بدون ریمی... تنهای تنها خیابونا و ساختمونای شهر رو دلم سنگینی میکردن دوشنبه ی هقته ی بعد هم باید بریم برا یه سری کارای دیگه از شنبه ی اون یکی هفته ش هم که... البته اگه خوابم ببره خدایا مواظب ساسان باش که نشد یه جا باشیم خدایا همیشه یادش بنداز که چقدر دوسش دارم خدایا یه صبری به سعیده بده که بتونه یه سال دیگه اون خونه ی لعنتی رو تحمل کنه خدایا یه پول قلنبه به کمیل برسون که بتونه زودتر عروسی کنه خدایا مواظب پگاه و پسر کوچولوش باش که زندگیشون خیلی سخته خدایا یاد مامانم بنداز که من نباشم هم تو پیشش هستی لازم نیس دلتنگم شه و برام گریه کنه خدایا من هیچوقت نمی بخشمش٬ حداقل تو یکم از گناهای دیگه ای داره کم کن تا تو اون دنیا کمتر عذاب بکشه ترس و اضطراب کل وجودم رو گرفته یه بغض سرد توی گلوم سنگینی میکنه به سختی نفس میکشم همش به دور و برم نگاه میکنم ولی هیچ چیزی نمیبینم به دنبال روزنه ای که این تاریکی محض رو با ذره ای نو ر بشکنه...روزنه ای برای امید به دنبال دستی برای نوازش به دنبال یه همپای راهنما به دنبال آغوشی برای آرامش... وقتی نمیتونم هیچ کاری بکنم دستامو میگیرم به دیوار تا به کنجی میرسم و میشینم زانو هامو بغل میکنم و تکیه میدم به دیوار اشک هام دونه دونه میریزه روی صورتم یهو بغضم میشکنه... اشکام همینطور پشت سرهم میریزن روی صورتم نفس کشیدن واسم سخت شده صدایی از درونم میشنوم صدای هق هق هاییه که تو خودم خفه کردم...ولی دیگه نمیتونم صدای هق هق گریه هام میپیچه تو گوشم صدام همینطور بلند وبلندتر میشه میخوام حرف بزنم ولی نمیتونم... همه انرژِی و توانم رو جمع میکنم سرم رو تکیه میدم به دیوار از اعماق وجودم فریاد میزنم... اگه من خدا بودم٬ یه غذای پر از گوشت واسه مینا میگرفتم٬ یه دوچرخه واسه آیلار میگرفتم٬ یه گوشی واسه المیرا میگرفتم٬ یه عالمه شیرخشک واسه آریو میگرفتم٬ قد یه آسمون نفس واسه سیاوش میگرفتم٬ یه خونه برا پگاه میگرفتم٬ ... اگه من خدا بودم٬ سقف آسمونو می بستم که هیچوقت بارون نیاد تا سقف هیشکی چیکه نکنه و خونشون خیس بشه اگه من خدا بودم٬ همه ی اونا که مواد مخدر درست میکنن مثل سنگ میکردمشون که هیشکی تو دنیا معتاد نباشه خدا جون٬ من خیلی کوچیکم٬ تو که خدایی٬ تو که بزرگی٬ تو که میتونی٬ تو چرا این کارارو نمیکنی؟ شاید یادت رفته٬ آره؟ من امروز یادت آوردم٬ برا خودت تو یه تیکه کاغذ بنویس بذار دم دست تا شاید ببینی و یادت بیفته ما اینجا فراموش شدیم حرف ها ورم کرده اند در گلویم و من که نمی دانم چگونه و چرا از تو می پرسم آیا سهم من از عشق تنها شنیدن جمله ی؛ «دوستت دارم» است؟ جمله ی زیبایی است اما دلم تنگ شده برای نگاه مهرپرورت و برای آغوش محبت تو حرف ها ورم کرده اند در گلویم و من که نمی دانم چگونه و چرا به دنبال پاسخی برای تسکین دردم به تو پناه می برم اگر دریابی مرا و از تلاطم الهامات ناگزیر رهاییم بخشی طلوع تو نزدیک است و غروب من در پیش از پيله ايي که براي خود ساخته ايي بيرون نيا پروانه دختري بود که قبل از تو بال درآورد ورفت چه تنهايي غمگيني ميان ماست من لحظه هاي بي تو وتو لحظه هاي بي من را به خانه مي بري درچشم هايمان ابر در دست هايمان برف ميبارد انگار سال هاست صدايم نزده ايي که يادم نيست در آغوش که جامانده ام من امروز٬ به خودم و به همه ی آدما و به همه ی مردا قول میدم که هیچوقت٬ هیچ جا٬ به هیچ وجه تنها سوار تاکسی نشم! مگه اینکه شرایطش بحرانی باشه٬ یا نسل مردا از رو زمین منقرض شده باشه دلم واسه سماء و سحر و صبا و سعیده ای که دیگه هیچوقت نمیشه یه جا دیدشون تنگ شده. سعیده شده یه نماد متحرک از همه ی خواسته های مامانش... سماء و سحر شما کجایین؟ هنوزم اینجا میاین؟ یه خبری از خودتون بدین شماره تونو گم کردم صبا هم که نیست یعنی هیچوفت نبوده واسه هیچکس وقتی تمام تو جمع شده شیطان همین حوالیست منتظر توست با مارمولکهای بی دندانش دندانهای مصنوعیشان در لیوان پر آب دم طاقچه سیانور افکارشان سخت می کشد اول مستت می کند بعد تمام...! کاش متمدن بودند اینها با آنکه بی دندانند قبل مردن،فرصت داشتی با دندانهای سفیدت لبخند بزنی به آنچه می خواستی و نداری و بعد تمام...! بیشتر از هر روز بیشتر از همیشه نوشتم! به وبلاگ قبلیم سر زدم به یاد همه ی دوستام تک تک لینکای وبلاگمو سر زدم همه ی دوستام منو گم کردن یا وبلاگشون پاک شده یا فیلتر شده یا آپ نمیشه یا من از لینکاشون پاک شدم چندتایی هم که اصلا منو یادشون نبود! چقدر راحت تو دنیای صفر و یک گم شدم! چی شد اون ۱۳نفری که همیشه با هم بودن؟ الان از هیشکدوم خبری ندارم جز dkjicsow که دوستاش گفتن استرالیاست و suicide که زیر یه عالمه خاکه و پگاه... پگاه که چند روز پیش مامان شده هنوز هم بعضی شبای سیزدهمین روز ماه رو تا صبح بیدار میمونم! شاید یه جایی٬ حتی تو یه دنیای دیگه٬ یه نفر دیگه هم این شب رو بخاطر دوستاش بیدار مونده باشه که به احساسشون گوش بده کسی چه میدونه! تو که کاری نکردی تو که چیزی نگفتی بد کاری کردی همه ی تنهاییامو باهام بودی؟ بد کاری کردی اومدی تو بغلم و آرومم کردی؟ همه ی اینا رو میدونم ولی حوصله ی تو رو هم ندارم فعلا تنها باش منم تنهام تنها غبار تنهایی است
که چشمهایم را می سوزاند
نگاه کن
من می خندم
اینها که اشک نیست،
حق با توست
گونه هایم خیس و مرطوبند
آخر همین لحظه
قبل از اینکه بیا یی
زیر باران بوده ام
من که گریه نمی کنم
فقط باران
من را سخت به بر گرفته
و چشمهایم را خیس کرده نگاه کن من که گریه نمی کنم، هق هق بی صدایم را می گویی؟ چیزی نیست نگران نباش شاید چیزی در درونم شکسته باشد نگاهم کن هر چند که به پهنای صورتم اشک می ریزم ولی لبهایم می خندند ببین که شادم من که گریه نمی کنم. انقدر انقدر سنگینم از نگفتن، که با گفتن هم سبک نمیشوم از همان جای قبلی كاش می شد آخر اسمت نقطه گذاشت تا دیگر شروع نشوی كاش می شد فریاد بزنم: پایان! دلم خیلی گرفته اینجا نمی توانی به كسی نزدیك شوی آدمها از دور دوست داشتنی ترند.
پ.ن۱: امروز تو وبلاگ شکوفه ی گیلاس قالبی رو دیدم که چند سال پیش رو وبلاگ قبلی خودم بود٬ کلی نایت اسکین رو زیر و رو کردم ولی پیدا نشد...




باز از خود می پرسم
چگونه
در چهارراه بدون چراغ افکارت
جواب سوالاتم را جستجو کنم؟!
من با واژه هایی درگیرم
که تو همیشه ازآنها بیزار بوده ای
تو مستبدترین معشوقه ی زمینی
بی رحم
مثل آفتاب مرداد
در ترافیک خیابانهای شهر
برای باتو بودن
دایرة المعارف رفتارت را می خواهم!
در این سرنگ توهم زا
وجودت به حجم یک فریاد
گم می شود در سرگیجه های بی حسی
اسیر باتلاقی
دست و پا زدن هم اثر نمی کند
غرقی
در دودهای تباهی
از سایه ی خود نیز می ترسی
آخر آنقدر کوچک می شوی
تا دراین آمپول هوا
متلاشی می شود مولکولهای وجودت
در این جزیره خودساخته
دور از همه
حتی نای فریاد نداری
تا دردت را حسرت بار آواز کنی، شاید نجات یابی از سقوط
شاید
کاش از اول،کوله بارت را به سمت تاریکی نمی بستی عزیز!
| Design By : nightSelect.com |




